نازنین یارا مرا دریاب
مرا دریاب که بی تابم
کمی خشک و کمی خسته
کمی از پای بنشسته
کمی هم اشک می ریزم.
به یادت ساغری گیرم
شوم مست و سماع گیرم.
به اوج آسمان میرم
ببوسم من سر و پایت
بگیرم در بغل جانت
شوم تا صبح غمخوارت
دمی با من بشین یارم.
بذار تا با تو بنوازم
بذار یک دم بیاسایم
بذار پروانه گردم من
به دور جان تو گردم
بذار بی خود شوم از خود
شوم آرام جان تو
بذار لبریز شوم از تو
بشم یک زندگی از نو.

+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
|
man kasi hastam ke eshghamo gozashtamo raftam,amma chera؟
Salam be hameye kasaei ke ba ein blog az man motenafer shodan,kasi ke ostadeh eshghe eoon bood,kasi ke delojoono dad,ashko khoon dad,zendegio javooni dad!!!be rasti chera ma einghadr yetarafeh ghezavat mikonim?chera fekr nemikonim kasi ke einghadr ashgheaneh dare mineviseh nabayad be kasi ke asheghesh bood goft harzeh!!!akhe hamchin dele paki ke asheghe harze nemitoneh beshe kasi ke yeroozi bivafashe!!!man kasi hastam ke 4 sal sakhtam ,hich vaght be fekre shoma khotoor kardeh ke CHERA RAFT?EIN DEL KE EINGHADR NAZANINEH,HARFASH DEL NESHINEH,ESHGHESH MESE DELESH PAKE VA VA VA...
chera raft?
این ها سخنان یگانه تندیس معبد من است
(commentگذاشته بود)...
+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
داشتم برای آخرین بار در و دیوار پر از خاطره ی اتاقم را نگاه می کردم...
دیوارهایی به وسعت تمام خاطراتم.حس عجیبی داشتم .انگار اصلا برای سفر آماده نبودم.درست بود که تمام اتاقم گرد غم گرفته بود اما یه جورایی بازم دوسش داشتم ، همه خاطرات مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد می شد و منو هر لحظه بیشتر بی تاب بودن می کرد . دلتنگیم بیشتر می شد یه کسی تو دلم می گفت تو به اینجا تعلق داری نه جای دیگه...
خلاصه در حال پرسه زدن تو همین خیالات بودم که گوشیم زنگ خورد.خدای من یکدفه بند دلم پاره شد
، اشک تو چشمام حلقه زد
.یادش بخیر یه روزی این گوشی طنین دلنواز چه آوایی بود و حالا اینطور اسیر گرد و غبار شده!!!بدون اینکه نگاه به شماره بندازم گوشیمو جواب دادم.
.
.
.
.
آخ قلبم!دوباره ضربان هاش کند شد!نفسم به سختی بالا میومد...خدای من هیچ چی بهتر از این نمی شه
!!!
میدونستم تو هم دنبال بهانه ای که من نرم.
خودش بود!!!
خیلی کوتاه صحبت کرد.یعنی تنها چیزی که پرسید این بود که : کجایی؟ سوالش یه جورایی بی معنی بود ولی انگار به دلش افتاده بود که ...
دلم نمی خواست تماس قطع بشه ، قصد خداحافظی هم نداشتم (آره دیگه همون امید ته دلم
)...دهنم خشک شده بود اما باز هم سعی می کردم که از آخرین ثانیه ها هم استفاده کنم. دل تو دلم نبود ! فقط دوست داشتم حتی شده یه کلمه هم بشنوم واسه اینکه ازین سفر دست بکشم . حتی یه کلمه...


گفتم خیلی خستم...خیلی!گفتم فقط بگو همه چیز دروغه .به خدا قبول می کنم...فقط کافیه تو بگی دروغه...
وای خدای من چه لذتی داره اگه بگه ...
اونوقت با خیال راحت قید سفرو می زنم...
اما ای دل غافل...که وقتی به خودم اومدم جز بوق ممتد گوشیم هیچی نشنیدم...
بلند شدم و چمدان هایی که جز اندوه تنهایی ، مشتی خاطره و کتابی لبالب از درس های استاد عشقم نبود را برداشم و با قدم هایی که هر لحظه فریاد نرفتن را سر می داد راهیه دیار غربت شدم...
ای کاش خستگی مرا از پشت خطوط مسی تاب میاوردی...
+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
خسته ام ...
ازین همه نامردمی ها خسته ام
خسته ام...
ازین همه ساده دلی ها خسته ام
خسته ام...
از این همه رنگ و ریا ننگ و دروغ
خسته از تکرار بی شرم غرور
خسته ام ...
از انتظار ، از آسمان
خسته ام...
از گردش این روزگار
خسته از گستاخی این آدمک
این یگانه سمبل دنیا پرست
نام او را نام نهادن آدمی...
خسته شد خالق هم ، ازاین آدمی...
+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
خداوندا اگر چه گناهکار هستم و خود را درخور مجازات می بینم. لیکن از درگاه تو ناامید نیستم برای اینکه می دانم که اگر من در این جهان بر طبق پیروی از طبیعت خود رفتار کرده ام تو در آن جهان نسبت به من بر طبق طبیعت خود رفتار خواهی نمود.”
عطار نیشابوری
+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
نمی دونم درست یا نه.ولی گاهی اوقات احساس می کنم من و تو یه جورایی دچاریم!!!دچار یه دریا ...
دریایی که دوستش داریم ولی از تلاطمش در هراسیم!!!دریایی که از قشنگیش لذت می بریم ولی از طوفانی شدنش میترسیم!!!
اما واقعیت این نیست ، واقعیت اینه که ما تنهاییم و فراموش کردیم که این دریا زاده ی ما نیست بلکه مخلوق خدایی ایست که ما رو آروم تو بغلش گرفته که مبادا غرق بشیم.
امروز یه تصمیم خیلی ناگهانی اما دلنشین گرفتم...
من تصمیم خودم و گرفتم .
کفشهامو دراوردم.
.
.
.
آروم نشستم.
.
.
.
دستهامو رو شن ها گذاشتم
.
.
.
دستام خیس شد.
یه جوری شدم.اما خوشم اومد.این دفعه نترسیدم!آره درسته نترسیدم!!!
ایستادم.آروم آروم قدم زدم.جلو رفتم.جلو جلو تر رفتم.پاهام خیس شد.کم کم لباس هام هم خیس شد.آب همین طور بالا و بالا تر میومد.و من خیس تر خیس تر میشدم.
عالیه.دیگه نمی ترسم.دارم باهاش یکی میشم.
آره درسته یکی شدم.حالا دیگه از هیچ چیز نمی ترسم.چون اینبار خودش دست دریای زندگیم و تو دستام گذاشت...
.
.
.
خدایا ممنون که بهم آموختی برای لمس زندگی باید با اون روبه رو شد و برای رفع تلاطمش باید اونو خوب بشناسی تا بتونی اونو مثل یه قند تو دلت حل کنی.
هر وقت فکر کردی می تونی سردی اول آب این دریا رو لمس کنی خبرم کن.قول می دم تا اون موقع منتظرت بمونم.
+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
سخت هست و زیبا،نفوذناپذیر است و دلرباريا،دیدنی هست و بلند...
گاهی وقتا چیزی درون دلت نجوا می کند .نجوایی آرام و دلنشین و تو را به سمت باغی دیگر سوق می دهد .نجوا هایش دلنشین و فریباست . دست و پایت سست می شود
دل و دین می لرزد به پای این سخن ها!!!
فکرت مشغول می شود .تا دور دست ها روان می شوی...
ناگهان می ایستی ، حسی درونت غوغا می کند!!!
یکباره زیبایی های باغ دیگری ، پیش رویت سرد و زشت می شود .اشک از چشمانت فرو می ریزد و ناگاه چشمانت بر روی باغ دیگری ، بسته می شود.
درست است:
این همان بلوغ جاودانه ی تعهد است.تعهدی به ژرفای واقعی دوستت دارم . چنین قلعه ای هرگز دست خوش فریبایی چنین نجواهایی نمی شود.
در واقع این یکتا ساحره ی هستی است که با وجود خود دیوارهایی از جنس تعهد را زیبا و مستحکم
می کند .ساحره ای به نام دوستت دارم ...
گرچه دیر گاهیست که این ساحره کم تر سحر می کند اما خوشا به حال آنانکه دست خوش سحر او می شوند.زیرا آنها دیگر به قلبشان نگاهی سطحی و گذرا ندارند ، آنها لمس کرده اند وجود جاودانه ی عشقی را که هرگز جایگزینی طلب نمی کند و هیچگاه مدهوش نجواهای پوشالی نمی شوند.
به راستی که چنین قلب هایی که ساحره ای چون دوستت دارم و قلعه های چون تعهد را دارند باید غنیمت شمرد ...

+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
چه زیباست طپش های زندگی وقتی با منی ، وقتی آرام ترنم باران را بر گونه هایم پاک می کنی ، مرا در آغوش می گیری و می فشاری ، دستان گرمت را بر سرم می کشی و آرام نجوا می کنی و من پر از آرامش می شوم .بر قلبم گره ای میزنی محکم ،بر پایم زنجیری آهنین و من را از محبت پر می کنی و من باز از تو می گریزم.مرا از دوباره خلق می کنی ، همچون کودکی از دل مادر.چه زیباست آن تنهایی که تو در آن قدم می زنی و تمام تنهایی را پر از عطر نفسهایت می کنی و کودکانه در تمام تنهایی به دنبالت می گردم و چه کودکانه غافل می شوم ازبودنت در تمام تنهایی...
جای پایت هنوز بر خاطره هایم خیس است . هنوز بر جاست ثانیه ای که در پرتگاه زندگی عاشقانه دستم را گرفتی ، هنوز شبنم اشک هایت که دلسوزانه برای لغزش هایم بر تن سرد یاس می ریخت را به یاد دارم. و من تلاش یاس را برای نگه داشتن شبنم هایت ندیدم.
مرا ببخش که آسان پلک هایم را بر نهادم و تو را ندیدم...

+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریه ام پنهونیه
فدای چشمات اگه همش پریشونم
به خاطر تو...
+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه
ای کاش دلم اونقدر بزرگ بود که هوای یه قلب بزرگتر رو نمیکردی...

+ نوشته شده در ساعت   توسط بهانه